...اتوبوس به سنگینی توی ترافیک صبحگاهی راه خودش رو به طرف مرکز شهر باز می کرد. جوان روستایی رو به پیرمردی که کنارش نشسته بود کرد و پرسید : « ببخشید ساعت چنده ؟ » پیرمرد ساعت جیبیش رو از توی جیب بغل جلیقه مشکی رنگش درآورد و اون رو چند بار جلوی چشماش جلو و عقب برد تا تونست فاصله مناسب رو پیدا کنه . بعد چشماش رو ریز کرد و به صفحه ساعت خیره شد : « 7 و 40 دیقه س ». و بلافاصله سینه ش رو صاف کرد و ادامه داد : « البته من برای اینکه صبح ها دیر به کارم نرسم ساعتم رو 20دیقه کشیدم جلو. پس الان در واقع ساعت 7 و 20 دیقه س !! ». بعد هم که نگاه متعجب جوون رو دید بادی به غبغب انداخت و متفکرانه اضافه کرد : « این کار رو خانومم اوایل ازدواجمون بهم یاد داد. خیلی موثره. از اون موقع تا حالا هیچوقت توی کارها و قرارهام تاخیر نداشتم ». جوون روستایی لبخندی زد و گفت : « پیرمرد ! زنت سرت کلاه گذاشته. اینطوری تو رو وادار می کنه که شب ها زودتر بری خونه » و بعد خودش و چند نفری که بالای سر صندلی اونا سرپا وایساده بودن زدن زیر خنده... پیرمرد در حالیکه ساعت جیبیش رو توی جیب بغل جلیقه مشکی رنگش میذاشت زیرلب زمزمه کرد : « خدا رحمتش کنه ... ». نجوای پیرمرد توی هیاهوی شهر و همهمه مسافرین گم شد و هیچکس متوجه اون قطره اشکی نشد که روی یقه کتش چکید ... اتوبوس به سنگینی توی ترافیک صبحگاهی راه خودش رو به طرف مرکز شهر باز می کرد...
عشق واقعی
موزز مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز مشهور آلماني،هيچ بهره اي از خوش اندامي نبرده بود. او نه تنها قامتي كوتاه داشت بلكه گوژپشت هم بود. روزي او يك تاجر هامبورگي را كه دختر بسيار زيبائي به نام فرومتيه داشت،ملاقات ميكند. موزز يك دل نه صد دل عاشق او مي شود. اما فرومتيه به خاطر شكل ظاهري اش حتي نيم نگاهي هم به او نمي كند. روز رفتن كه فرا رسيد،موزز دل به دريا مي زند و از پله هاي ساختمان،رو به اتاق فرومتيه بالا مي رود تا بلكه فرصتي يافته و براي آخرين بار با او صحبت كند. فرممتيه تصويري از زيبائي آسماني بود،اما با امتناع خود از نگريستن به او ، غم عالم را به دل موزز نشانده بود. موزز پس از چندين بار تلاش بي ثمر براي به صحبت كشاندن وي،بالاخره خجولانه از او مي پرسد : آيا شما معتقديد كه پيمان عقد و ازدواج در آسمان ها بسته مي شود؟ فرومتيه كه هنوز كف زمين را مي نگريست ،پاسخ مي دهد : بله شما چي؟ موزز جواب مي دهد : بله من هم معتقدم ،اما ببينيد ، ملائكه به هنگام تولد هر نوزاد پسر ، اسم دختري را كه آن پسر با او ازدواج خواهد كرد به گوشش زمزمه ميكنند. وقتي من متولد مي شدم ، اسم عروس مرا به گوشم زمزمه كردند و سپس افزودند كه زن شما گوژپشت خواهد بود. درست در همان لحظه و در همان جا به التماس در آمدم و گفتم : آه خداي من ، داشتن يك زن گوژپشت واقعا يك فاجعه خواهد بود. به درگاهت التماس مي كنم اي خداي بزرگ ، كه مرا گوژپشت گرداني و او را زيبا . در همين لحظه فروميته سرش را بالا مي آورد و به چشم هاي موزز مي نگرد،انگار كه عميقا در خاطرات گذشته غرق شده باشد. او دستش را به طرف مندلسون دراز مي كند و تا آخر عمر همسر فداكاري براي او مي شود.
بچه ها دوستای خوبم از من ناراحت نباشید یه مدت حالم خیلی بد بود خونه نبودم بخوام بنویسم قلبم درست کار نمی کرد آلان بهتر شدم و می گم که تا آخر دیگه باهاتون هستم