تبليغاتX
فقط عشق و عشق هم فقط تو


فقط عشق و عشق هم فقط تو





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

بی نیازی شعر های من
خاک را بدرودی کردم و شهر را

 

 چرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.

 

 

 آسمان را بدرودی کردم و مهتاب را

 

 چرا که او، نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود.

 

 

 نه از جمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود،

 

 که اینان هیمه ی دوزخ اند

 

 و آن یکان

 

 در کاری بی اراده

 

 به زمزمه ئی خواب آلوده

 

 خدای را

 

 تسبیح

 

 می گویند.

 

 

 سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:

 

 "-ای شعرهای من، سروده و ناسروده!

 

 سلطنت شما را تردیدی نیست

 

 

 اگر او به تنهایی

 

 خواننده ی شما باد!

 

 

 چرا که او بی نیازی ی من است از بازارگان و از همه ی خلق

 

 نیز از آن کسان که شعر مرا می خوانند

 

 تنها بدین انگیزه که مرا به کندفهمی ی خویش سرزنشی کنند!-

 

 چنین است و این همه را، هم در نخستین نظر باز دانسته ام."

 


نويسنده: تینا مورخ: دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 در ساعت: 19:52
|+|

ابر و تپه ی شنی
 

برونو فِررو می نویسد:" همه می دانند زندگی ابرها بسیار پرتحرک

 

 است و اما بسیار کوتاه ."

 

 

ابر جوانی در میان توفان عظیمی بر فراز دریای مدیترانه به دنیا

 

آمد. اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت؛ باد عظیمی تمام

 

ابرها را به سوی افریقا راند.

 

همین که به قاره افریقا رسیدند، آب و هوا عوض شد: آفتاب تندی در

 

آسمان می درخشید و در زیر، شن های خشک صحرا دیده می شد.

 

باد آن ها را به سوی جنگل های جنوب راند، در صحرا هیچ بارانی

 

نمی بارید.

 

بنابراین، ابر هم مثل انسان های جوان، تصمیم گرفت از پدران و

 

دوستان پیرترش جدا شود و به کشف جهان بپردازد.

 

باد اعتراض کرد:" چه کار می کنی؟ صحرا همه جا یک شکل است!

 

به گروه برگرد تا به مرکز افریقا برویم. آنجا کوه ها و درختان

 

زیبایی وجود دارد!"

 

اما ابر جوان و عاصی توجه نکرد. کم کم ارتفاعش را کم کرد و

 

سرانجام نزدیکِ تپه های شنی، پشت نسیم ملایمی نشست. پس از

 

مدت درازی، متوجه شد یکی از تپه ها به او می خندد. تپه هم جوان

 

بود. باد تازه آن را شکل داده بود. همان جا، ابر عاشق تپه شد.

 

"روز به خیر. زندگی آن پایین چطور است؟"

 

"با تپه های دیگر، خورشید، باد و کاروان هایی هم صحبتم که

 

هرازگاهی از اینجا می گذرند. گاهی خیلی گرمم می شود، اما تحمل

 

می کنم. زندگی در آن بالا چطور است؟"

 

"اینجا هم باد و خورشید کنار ماست، اما حسنش این است که می

 

توانم در آسمان بگردم و با چیزهای زیادی آشنا بشوم."

 

تپه گفت:"زندگی من کوتاه است. وقتی باد ازجنگل برگردد ناپدید

 

می شوم."

 

"حالا غمگینی؟"

 

"حس می کنم به هیچ دردی نمی خورم."

 

"من هم همین حس را دارم. باد تازه که بیاید، مرا به جنوب می

 

راند و باران می شوم. به هر حال سرنوشتم همین است."

 

تپه لحظه ای مکث کرد، بعد گفت:

 

"می دانی اینجا در بیابان، به باران می گوییم بهشت؟"

 

ابر با غرور گفت:"نمی دانم می توانم به چیزی به این مهمی بدل

 

شوم یا نه."

 

"از تپه های پیر افسانه های زیادی شنیده ام. می گویند بعد از

 

باران، گیاه و درخت ما را می پوشاند. اما هیچ وقت نفهمیدم این

 

یعنی چه. در صحرا خیلی کم باران می بارد."

 

این بار ابر مکث کرد. اما خیلی زود، دوباره خندید:" اگر بخواهی،

 

می توانم باران بر سرت بریزم. همین که رسیدم، عاشقت شدم و

 

دلم می خواهد همیشه کنارت بمانم."

 

تپه گفت:" وقتی برای اولین بار تو را در آسمان دیدم، من هم

 

عاشقت شدم. اما اگر موهای زیبا و سفیدت را به باران مبدل کنی

 

می میری."

ا

بر گفت:" عشق هرگز نمی میرد. دگردیسی می یابد؛ می خواهم

 

بهشت را نشانت بدهم."

 

و با قطره های ریز باران، شروع کرد به نوازش تپه؛ زمان

 

درازی به همین شکل ماندند، تا اینکه رنگین کمان ظاهر شد.

 

روز بعد، تپه ی کوچک از گل پوشیده شد. ابر های دیگری که از

 

آنجا می گذشتند، دیدند که آنجا، جنگل کوچکی به وجود آمده و آن

 

ها هم بر تپه باریدند. بیست سال بعد، آن تپه، واحه ای شده بود، که

 

با سایه ی درختانش، مسافران را پناه می داد.

 

و همه ی این ها به خاطر این بود که روزی، ابری عاشق، نترسید

 

و زندگی اش را فدای عشق کرد.

 

 

از کتاب: چون رود جاری باش

 

اثر: پائولو کوئلیو

 

 

کاش عظمت در نگاهمان باشد، نه در چیزی که به آن می نگریم...

 

شاد باشید.


نويسنده: تینا مورخ: دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 در ساعت: 19:51
|+|

انرژی عشق
......جبهه ای که تو این وبلاگ برای موضوع "عشق" در نظر گرفته شده

 محدود به نوع خاصی از ابرازعلاقه نیست و ازنظر این وبلاگ حتی فکر 

کردن به موضوع مثبتی و یافکر کردن مثبت درباره هرچیزی می تونه

راهی برای تجلی عشق باشه! می دونیم که تو دنیای امروز ما نفس

کشیدن هم سخته چه برسه به اینکه تک تک ما بتونیم یک فرد رو 

بعنوان عشق واقعی مون  بدست بیاریم و به این شکل مدعی تجلی

عشق باشیم !

منظور این وبلاگ می تونه مثبت اندیشی به طور عام باشه. اگه ما

بتونیم این فرهنگ رو در خودمون بوجود بیاریم که مثبت به همه چیز

نگاه کنیم و به این فکر کنیم که انرژی ایی که در طول روز به جهان

برمیگردونیم مثبت باشه، اولا با هر دست بدیم با همون دست هم

دریافت میکنیم یعنی اگه انرژی مثبت به دنیای اطرافمون بدیم به

 همین شکل انرژی مثبت هم بهمون می رسه چون خداوند نسبت به

بنده هاش سخاوتمنده، حتی اگر شده لذت درک زیبایی آسمونش رو

 بهمون تقدیم می کنه! در ثانی فکر میکنین چی باعث بوجود اومدن یه

 همچین دنیایی شده که معتقدیم نفس کشیدن توش مشکله؟ چیزی

 غیر از افکار منفی؟تا حالا شده به دامنه این افکار فکرکنین؟ مصداق این

حرف میتونه یه ضرب المثل باشه: تخم مرغ دزد عاقبت شتر دزد هم

می شه! فکر کنیم اگه همه مردم دنیا سعی کنن مثبت فکر کنن

 ممکنه چه اتفاقی بیفته؟ البته منظور ما از مثبت فکر کردن این نیست

 که چشم و گوشمون رو روی حقایق ببندیم ، باید "فرزند زمان خود

باشیم". باید همه تیرگی ها رو هم ببینیم و یه چیزیادمون بمونه :

و اون چیزی نیست جز " احساس مسئولیت" :

 

 "آسمان بار امانت نتوانست کشید           قرعه فال بنام من دیوانه زدند"

 

  چیزی که از اختیار انسان نشات میگیره و تنها فرق بین انسان و حیوانه.

 حس مسئولیت نسبت به حفظ انسان ها در مقام انسانیت! پس فکر

 می کنین برای چی جانشین خداوند روی زمین هستین؟!

  و در آخر :

 یادمون بمونه هنوز آسمون آبیه- هنوز گل از زمین سر در میاره- هنوز

 خورشید گرم و پابرجاست- هنوز گاهی بارون می باره- هنوز زندگی

 جریان داره... یادمون بمونه همه  این عناصرخوب بلدن چطور پیامی رو

 که باید، بهمون ابلاغ کنن. شاید این ماییم که تو سنتهای الهی بدعت

 بوجود آوردیم و قدرت روح انسان رو فراموش کردیم و فراموش کردیم که 

 روح ما بخشی از روح جهانه و با روح همه چیز در ارتباطه... یادمون بمونه

  هنوز  منجی وجود داره و انتظار فرجش بزرگترین مسئولیت ماست.

 

 

 خدایا!

 دلم را همچون نی لبکی چوبین بر لب های خود بگذار

  و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی

 مردمان مترنم کن!

  چنان بنواز دلم را که هرجا نفرتی هست ، عشق باشم من!

 هر جا زخمی هست ، مرهم باشم من!

  هرجا تردیدی هست ، ایمان باشم من!

  هرجا ناامیدی هست ، امید باشم من!

 هرجا تاریکی هست ، روشنایی باشم من!

 هرجا غمی هست ، شادمانی باشم من!

 خدایا!

 توانم ده تا دوست بدارم بی چشمداشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا!

 از : استاد مسیحا برزگر

 

    باشد که انرژی عشق با طلوع آفتاب وجودش متجلی شود.

                                                                       


نويسنده: تینا مورخ: دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 در ساعت: 19:51
|+|

انرژی عشق
......جبهه ای که تو این وبلاگ برای موضوع "عشق" در نظر گرفته شده

 محدود به نوع خاصی از ابرازعلاقه نیست و ازنظر این وبلاگ حتی فکر 

کردن به موضوع مثبتی و یافکر کردن مثبت درباره هرچیزی می تونه

راهی برای تجلی عشق باشه! می دونیم که تو دنیای امروز ما نفس

کشیدن هم سخته چه برسه به اینکه تک تک ما بتونیم یک فرد رو 

بعنوان عشق واقعی مون  بدست بیاریم و به این شکل مدعی تجلی

عشق باشیم !

منظور این وبلاگ می تونه مثبت اندیشی به طور عام باشه. اگه ما

بتونیم این فرهنگ رو در خودمون بوجود بیاریم که مثبت به همه چیز

نگاه کنیم و به این فکر کنیم که انرژی ایی که در طول روز به جهان

برمیگردونیم مثبت باشه، اولا با هر دست بدیم با همون دست هم

دریافت میکنیم یعنی اگه انرژی مثبت به دنیای اطرافمون بدیم به

 همین شکل انرژی مثبت هم بهمون می رسه چون خداوند نسبت به

بنده هاش سخاوتمنده، حتی اگر شده لذت درک زیبایی آسمونش رو

 بهمون تقدیم می کنه! در ثانی فکر میکنین چی باعث بوجود اومدن یه

 همچین دنیایی شده که معتقدیم نفس کشیدن توش مشکله؟ چیزی

 غیر از افکار منفی؟تا حالا شده به دامنه این افکار فکرکنین؟ مصداق این

حرف میتونه یه ضرب المثل باشه: تخم مرغ دزد عاقبت شتر دزد هم

می شه! فکر کنیم اگه همه مردم دنیا سعی کنن مثبت فکر کنن

 ممکنه چه اتفاقی بیفته؟ البته منظور ما از مثبت فکر کردن این نیست

 که چشم و گوشمون رو روی حقایق ببندیم ، باید "فرزند زمان خود

باشیم". باید همه تیرگی ها رو هم ببینیم و یه چیزیادمون بمونه :

و اون چیزی نیست جز " احساس مسئولیت" :

 

 "آسمان بار امانت نتوانست کشید           قرعه فال بنام من دیوانه زدند"

 

  چیزی که از اختیار انسان نشات میگیره و تنها فرق بین انسان و حیوانه.

 حس مسئولیت نسبت به حفظ انسان ها در مقام انسانیت! پس فکر

 می کنین برای چی جانشین خداوند روی زمین هستین؟!

  و در آخر :

 یادمون بمونه هنوز آسمون آبیه- هنوز گل از زمین سر در میاره- هنوز

 خورشید گرم و پابرجاست- هنوز گاهی بارون می باره- هنوز زندگی

 جریان داره... یادمون بمونه همه  این عناصرخوب بلدن چطور پیامی رو

 که باید، بهمون ابلاغ کنن. شاید این ماییم که تو سنتهای الهی بدعت

 بوجود آوردیم و قدرت روح انسان رو فراموش کردیم و فراموش کردیم که 

 روح ما بخشی از روح جهانه و با روح همه چیز در ارتباطه... یادمون بمونه

  هنوز  منجی وجود داره و انتظار فرجش بزرگترین مسئولیت ماست.

 

 

 خدایا!

 دلم را همچون نی لبکی چوبین بر لب های خود بگذار

  و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی

 مردمان مترنم کن!

  چنان بنواز دلم را که هرجا نفرتی هست ، عشق باشم من!

 هر جا زخمی هست ، مرهم باشم من!

  هرجا تردیدی هست ، ایمان باشم من!

  هرجا ناامیدی هست ، امید باشم من!

 هرجا تاریکی هست ، روشنایی باشم من!

 هرجا غمی هست ، شادمانی باشم من!

 خدایا!

 توانم ده تا دوست بدارم بی چشمداشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا!

 از : استاد مسیحا برزگر

 

    باشد که انرژی عشق با طلوع آفتاب وجودش متجلی شود.

                                                                       


نويسنده: تینا مورخ: دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 در ساعت: 19:51
|+|

دوست دارم

 

عشق نمي پرسه که تو کي هستي؟ 

 عشق فقط ميگه تو مال مني...

عشق نمي پرسه که اهل کجايي ؟

   فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني...  

 عشق نمي پرسه که چي کار مي کني؟

  فقط ميگه باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته...

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟

     فقط ميگه هميشه با مني...

 عشق نمي پرسه که دوستم داري؟

       فقط ميگه دوستت دارم...


نويسنده: تینا مورخ: دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 در ساعت: 19:48
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.sub.ir & +SMSFARSI+

Download Cod Music